مردی بخیل یک قاشق پنیر خرید و در شیشه کرد . بعد به فرزندان خویش گفت وقتی می خواهید نان و پنیر بخورید نان را به شیشه بمالید و بخورید.روزی پدر شیشه را در اتاق گذاشت و در را قفل کرد و به بیرون خانه رفت . بچه ها نان را به قفل می مالیدند و می خوردند . پدر وقتی به خانه بر گشت و این صحنه را دید چند سیلی به بچه ها زد و گفت پدر سوخته ها نمی توانید یک روز نان بی پنیر بخورید؟
برچسب:
نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی