خرید بک لینک

 برای دریافت به ادامه مطلب بروید شامل7جک

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت: 0:55

 یکی از بچه های کوچیک فامیل داره با اخم کارتون می بینه،

میگم چیه اینقدر اخم کردی؟
میگه از بس سانسور کردن، نفهمیدم چی شد اصلا

.
.
.
تجویز دارو برای شب امتحان
سه بسته خاک برات نوشتم هر هشت ساعت می ریزی رو سرت
.
.
.

همونقد که پسرا از دخترای سیبیلو خوششون نمیاد
همین احساس رو دخترا نسبت به پسرایی که زیر ابرو برمیدارن دارن
گفتم که در جریان باشید ... 
.
.
.

 

شامپو خریدم بیست هزار تومن ریختمش تو ظرف داروگر خمره ای که بقیه نفهمن ازش استفاده نکنن فرداش اومدم برم حموم دیدم ظرفش خالیه داد زدم کی اینو زده به سرش ؟؟ بابام اومد یه دونه زد تو سرم گفت آخه گدا سگ اینو میزنه سرش شامپوت خوراک ماشین شستن بود برو ببین ماشین چه برقی میزنه
.
.

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت: 0:54

 ركه ميخواسته خودكشي كنه يه تير به مغز خودش شليك ميكنه، نيم ساعت بعد ميميره! از همه دنيا دانشمندا جمع مي شن كه ببينيد قضيه اين چي بوده، بعد از دوسال تحقيق مي فهمند كه تيره تو اين مدت داشته دنبال مغزيارو ميگشته!!! 

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت: 0:49

 به تركه ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه. ميگه: كبوتر، كلاغ، خر! 

بهش ميگن: بابا خر كه پرواز نميكنه!
ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد!!!

 

 

 

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت: 0:48

 تركه داشته از تو جزيره آدم خورا رد ميشده، يهو ميبينه آدم خورا محاصرش كردن. بيچاره جفت مي كنه با حال زار ميگه: اي خدا بدبخت شدم! يهو يك صدايي از آسمون مياد: نترس بندة من، بدبخت نشدي! اون سنگ رو از جلوي پات بردار بكوب به سر رئيس قبيله. تركه خوشحال ميشه، سنگ رو ميكوبه تو كلة رئيس قبيله. رئيسِ قبيله جابه جا ميميره، باقي افراد قبيله شاكي ميشن، نيزه به دست، شروع مي كنن دويدن طرف تركه! يهو يك صدايي از آسمون مياد: خوب بندة من، حالا ديگه بدبخت شدي!!!

 

 


برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت: 0:46

 برای دریافت به ادامه مطلب بروید شامل 30جک

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 14 اسفند 1391 ساعت: 0:43

 برای دریافت به ادامه مطلب بروید شامل 7 جک

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: شنبه 28 بهمن 1391 ساعت: 19:20

 برای دریافت لطیفه ها به ادامه مطلب بروید شامل 6 لطیفه خنده دار

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: دوشنبه 23 بهمن 1391 ساعت: 20:18

 مردی بخیل یک قاشق پنیر خرید و در شیشه کرد . بعد به فرزندان خویش گفت وقتی می خواهید نان و پنیر بخورید نان را به شیشه  بمالید و بخورید.روزی پدر شیشه را در اتاق گذاشت و در را قفل کرد و به بیرون خانه رفت . بچه ها نان را به  قفل می مالیدند و می خوردند . پدر وقتی به خانه بر گشت و این صحنه را دید چند سیلی به بچه ها زد و گفت پدر سوخته ها نمی توانید یک روز نان بی پنیر بخورید؟

برچسب: نویسنده: حسام محمد زاده و علی رحیمی تاريخ: يکشنبه 22 بهمن 1391 ساعت: 19:55

صفحه بندی